نوشته ها رو که می خونم .....آه که می کشم...لبخند که می زنم...چیزی که با شیطنت به نویسنده می گم.. .فکر میکنم نویسنده می بینه و می شنوه...عقلم نمی رسه که اون چیزی که توی ذهن من می گذره اونها نمی تونن ببینن....نمی تونن بفهمن...جواب کامنت ها و پیغام ها رو توی دلم می دم.....نمی فهمم دیگه....گاهی اوقات نمی فهمم...یا نمی خوام که بفهمم...می رم توی لاک خودم.....
خدایا...ببین...می گم هنوز بهاره ها! تازه اوایل اردیبهشتیم....قربونت یه نگاه به تقویمت بنداز شاید مثل تقویم امسال من بعضی صفحه هاش پس و پیش شده...صفحه های تابستون اومده جلو....
نانوکامپوزیت عزیز...این دفعه دیگه نانو کامپوزیتی بشو که من می خوام ....باشه؟!!
خواهر کوچیکه .....اس ام زده....
dooset daram kafshduzake aziz o namardam
چشمهام چهار تا شده...خنده ام گرفته..جواب می دم:
?divoooneeeee az koja fahmidi
جواب می ده:
az ye shak be inke kafshduzaki ke too blogam nazar midade o migofte ke blog nadare o chand vaghte dige nemiad..mitooneye rabetei ba kafshduzakaye too otagh khabe abji bozorge dashte bashe!
خواهر کوچیکه! همیشه خواهر کوچیکه مهربون و آشفته و بعضی وقت ها بدخلق من بمون...باشه؟!
بهار یعنی امروز....یعنی بیای بیرون و بوی نم بارون مشامت و پر کنه و تو از نفس کشیدن سیر نشی...... دوباره خیس بشی و با نسیم بهاری که بهت می خوره یخ کنی....هر جا که نگاه کنی سبز باشه و تو دانشگاه که پا می گذازی ..وقتی می خوای از اون راه باریکه میون درخت ها پاهاتو با دقت روی اون سنگ ها ی چیده شده توی سبزه ها.. بگذاری و رد شی...صدای گنجشک ها مستت کنه...
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا می شه لحظه ی دیدن می رسه
هر چی که جاده است رو زمین به سینه ی من می رسه
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم
وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم
گلهای خواب الوده رو واسه کی بیدار بکنم
دست کبوتر های عشق واسه کی دونه بپاشه
مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه
عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو
عمر دوباره ی منه دیدن و بوئیدن تو
نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام
عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس می خوام
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم
از لحظه ای که اومدی ....از اون موقع که از پشت شیشه .. بدون اینکه بدونی نگاهت کردم که داشتی چمدونهات و تحویل می گرفتی...از اون لحظه که من و دیدی و باور نکردی که اومدم ....بعد دوباره نگاه کردی و مطمئن شدی...که بدون توجه به آدم ها دستهامو دور گردنت حلقه کردم و ....دست هاتودور کمرم حلقه کردی....دارم اینو زمزمه می کنم.....
داشتم فکر می کردم این ۳۵ روزه فرصت خوبی بود برای اینکه خودمو بهتر بشناسم.....
چهارشنبه سوری امسال درست اومد روبروی خونه ما و... ما رو مهمون خودش کرد....یه آتش زیبا و بزرگ......و کلی صدای خنده و رقص و ...
به فردا فکر میکنم و این همه بغض که باید فرو خورده شود و این همه لبخند های مصنوعی که باید تحویل بدهم و جملات تکراری هر ساله.....و به اولینی دیگر.....به روزها که فرقی با روزهای قبلی ندارند و این شمردن ماست که تمام شده...... و دوباره می خواهیم از اول بشمریم تا سیصد و شصت و پنج....
- من (یعنی بیشتر ما!!!)بالاخره اولین خونه تکونی عمرم و انجام دادم....یک فقره کفشدوزک...به اضافه دو عدد کارگر افغانی زحمتکش....که بیشتر فکر کنم من کارگر اونها بودم ......اونها همین جوری با هم حرف های خاله زنکی می زدن و من هیچی نمی فهمیدم...بعد هی فکر می کردم با من هستن...می گفتم بله؟...می گفتن با شما نبودیم!!! دیگه این آخرا خودشون هم قاطی کرده بودن کی برای کی کار می کنه....و دستورات مختلفی صادر می کردن!!! ولی از ۸ صبح تا ۷ شب ....یه خونه دیگه تحویل دادن....البته تحویل دادیم!!! قابل توجه اونهایی که می گن مامان های شما از دستتون چی می کشن که اینقدر تنبلید!!!!
- جواب آنالیز ها رو که گرفتم...فهمیدم پروژه اصلا جواب نداده.....این اکسیژن لعنتی که هیچ جا نمی شه از دستش خلاص شد...اومده چسبیده به ژل سیلیکون و نگذاشته با کربن واکنش بده.....حتی از دست این گاز آرگون هم کاری بر نیومده.....آلومینیوم بدبخت هم که هیچی ازش نمونده و همش اکسید شده....۶ ماه دیگه هم بیشتر وقت ندارم...حالا نمی شد این آخر سالی دست ما رو تو حنا نگذاری .....نه.. نمی شد؟!!
- یکی من و ببره چهارشنبه سوری!! من آتش می خواهم.....
امروز اولین تولدی بود که نبودی...که تو چشمهات نگاه نکردم که بگم تولدت مبارک........که تا آخرین لحظه اصلا یادت نبود تولدته...که هیچ کس نبود مثل هرسال برنامه هامو خراب کنه.....که از ته دل خندیدی وقتی گفتم تولدت مبارک!.....که نبوسیدمت.....که.......
دیدی امسال تولد هر دومون تنهایی برگزار شد.....
همراه شو عزیز...که این درد مشترک هرگز جداجدا درمان نمی شود......
حال و هوای (هر عبارتی توی جای خالی می تونه قرار بگیره...من از نوشتن اون کلمه ای که توی ذهنمه معذورم!!!!) یعنی....
یعنی با اینکه می دونی هیچ فیلم به درد بخوری روی پرده نیست ....با دوستهات قرار بگذاری بری سینما..بعد از بس که این فیلم به شعورتون توهین کرده از اول شروع کنین به چرت و پرت گفتن و خندیدن .....بعد دیگه شعورتون طاقت نیاره از بس که له و لورده شده ...و وسط فیلم بلند بشید و بیاین بیرون....بعد برید ذرت بخورید..بعد سیب زمینی بخورید...بعد جلوتر هوس بستنی قیفی بکنین..اون هم بخورین...بعد......به جای اینکه بری خونه مامان با دوستت بری خونه و شروع کنین تا ۳ صبح از دانشکده حرف بزنین و یاد عشق و عاشقی های اون موقع....و برای هزارمین بار به این نتیجه برسید که چقدر خنگ بودید و ابله ...و به خنگ بازی های اون موقع کلی بخندین و برای صدهزارمین بار به این نتیجه برسید که هیچ غلطی نکردید تو این ۴ سال و فقط وقت گذروندید...بعد صبح هم با چشم های پف کرده و خواب آلود پا شی بری شرکت....
یعنی باز برات درس عبرت نشه و دوباره قرار بگذاری بری سینما ...بعد وقتی دم در سینما منتظر دوستتی ...یه آقای پیرمرد ۷۰-۸۰ ساله با کت و شلوار و موهای سفید و مرتب و خوشتیپ!! بهت بگه...خانوم من دو تا بلیط دارم...نمی خواد شما بلیط بخرید...بیایید با هم بریم تو ....و تو همین جوری با تعجب نگاهش کنی و ازت بپرسه شما تنها هستین دیگه؟!...منتظر کسی نیستین که...بعد تو بگی چرا منتظر دوستم هستم و اون بگه...خب پس نه !!..بلیط بخرید!!!
یعنی بری دانشگاه و ببینی پروژه ات یک ماه و نیم معطل الکترود PH متر بوده و یک ماه و نیم منتظر جواب آنالیز XRD بودی و سه هفته منتظر شارژ کپسول آرگون که اون هم بعد از شارژ شدن ...صاحب پیدا کرد و تا تو بیای ثابت کنی که این مال تو هست...نصف گازش خالی بشه و بعد از یه بار استفاده دوباره خالی بشه و دوباره سه هفته پیگیری و معطلی!!... بعد به این فکر کنی که موقع دفاع که می شه ..اگه یه روز دیرتر کارت تموم بشه زمین و آسمون به هم ریخته می شه و آقایون محترم یادشون نمیاد که ما برای کوچکترین امکانات توی آزمایشگاه چقدر مجبور شدیم به این در و اون در بزنیم و وقت هدر بدیم...
یعنی ......حالا که .........هر دو ثانیه یه بار online بشی و هیچ کس نباشه (یا باشه و .......) که باهاش حرف بزنی و یه کم دلت باز بشه....
یعنی ساعت 11 شب بشینی از بیکاری پارک وی ببینی...
یعنی بشینی کتاب و باز کنی جلوت و وقتی به انتهای صفحه می رسی و میخوای بزنی صفحه بعد...ببینی هیچی از اون صفحه رو نخوندی و فقط نگاه کردی...
یعنی سر میز صبحانه با مامان و بقیه....از یادآوری دوران بچگی که چه طوری با خواهر بزرگه هر کدوم یه طرف مامان می خوابیدین و سر اینکه کی دستش روی لپ مامان باشه دعوا می کردین ...کلی بخندین و باز از یادآوری دعواهای دیگه با خواهر بزرگه و اینکه هیچ وقت موقع دعواها تو گریه نمی کردی و همیشه خواهر بزرگه گریه می کرد!!.....از خنده دیگه نتونی روی صندلی بشینی و روی زمین ولو بشی....
یعنی وقتی دو تا کارگر دو روز از صبح تا شب اومدن که کارهای خونه تکونی مامان و انجام بدن ولی هنوز کلی کار مونده و صبح روز تعطیل ، بابا (که خدا نکنه به یه کاری گیر بده) صبحانه نخورده شروع می کنه به شستن حموم و بعد با لباسهای خیس میاد بیرون و هر چی بهش می گیم بابا جون.. بیا حالا صبحانه بخور...قبول نمی کنه و شروع می کنه تمیز کردن دیوارهای هال و شستن کف و دوباره شستن اون یکی حموم...تا ظهر که تو یه ناهار خوشمزه!!! آماده می کنی و مامان و که این چند روزه به خاطر عوارض دارو ها حالش خوب نیست و بیدار می کنی و بابا و بقیه هم می آیند که ناهار بخورید...
یعنی داری با کیان بازی می کنی و تو دراز بکشی و اون بیاد بگه کُوتی (کشتی) بگیریم و بعد هی لبهاشو بگذاره روی شکمت و هی فوت کنه و تو هی یه جوری بشی ونتونی تحمل کنی و یه دفعه از کله اش بلندش کنی ..یه دفعه از پاهاش ....بعد یه هویی محکم با دستش بکوبه توی چشمهات که تا دو ساعت چشمهات خیس باشند....بعد تو صداتو نازک کنی و بگی ...خاله...کُوتی!!! قرار بود کُوتی بگیریم!!!!بعد صداشو کلفت کنه و بگه...کوتی نگیریم!!! بدنیم (بزنیم!)!!!
یعنی بعد از همه اینها .....تو که همیشه از غر زدن و غر شنیدن فراری بودی...... به خودت بگی این قدر غر بزن تا جونت در بیاد!!!!!!!!!