اشک ..اشک ....اشک... واقعا این چی بود که خدا به ما خانوم ها داد...وقتی می خوای نیاد هر چقدر زور می زنی هرچی هی به خودت می گی نه الان وقتش نیست ..الان وقتش نیست ...بابا می گم الان وقتش نیست ...اصلا به خرجش نمی ره و یه هو سرازیر می شه و یا آبرو و اقتدار و ...بر باد می ده یا مجبورت می کنه حرفت و قلمبه قورت بدی..تا ضایع نشی...مثل همین چند روز پیش که تو شرکت یه اتفاقی افتاد و من اومدم با کلی هیبت و عصبانیت بگم............ که یه هو دیدم این اشک لعنتی داره سرازیر می شه و حلقه زده تو چشمام و...با کلی بدبختی همون بالا نگهش داشتم و کلی از حرفام و قورت دادم .....همین مونده توی شرکت یکی بزنه زیر گریه . اوه اوه....
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:55 توسط کفشدوزک
|
سلام کفشدوزک ها من اومدم 
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 15:21 توسط کفشدوزک
|