تبليغاتX
کفشدوزک
همه اون چیز هایی که نوشته بودم و تو می خواستی بخونی و من نذاشتم پاک شد...ولی دو باره می نویسم که توی تاریخ بمونه....

اگه تا چند ند روز پیش یا حتی دیروز می اومدم و اینجا می نوشتم همش پر بود از حال خوب و حرف های مثبت ..همش پر بود از "چقدر دوست دارم ...االهی فدات بشم وو چقدر تو ماهی.."ولی چرا یه هویی اینقدر حالم بد شد...چرا اتفاق های ساده توی ذهن من ساده نیستن....چرا من که تا قبل از ازدواجم معروف بودم به یه آدم منطقی و کسی که همه جیز و خوب می بینه و از هر موقعیتی مثبت برداشت می کنه.. حالا این قدر احساساتی شدم و اشکم دم مشکم شده ... چرا این قدر سویچ از حال بد به حال خوب و از حال خوب به حال بد  سریع اتفاق می افته ...

الان   اومدی و خواستی ببینی که چی نوشتم ..اما من نذاشتم ..بهت گفتم که تو علاقه ای به ای ن چیز ها نداری .. بابا خودت الان گفتی من به این چیز ها علاقه ای ندارم...اگه دوست داشتی بدونی می خوندی اون حرف دلی رو که برات نوشتم و تو خیلی ساده از کنارش گذشتی .....ناراحتی نداره که رفتی و در و پشت سرت محکم بستی ...ببین این سویچ از حال خوب به حال بد چقدر سریع برات اتفاق افتاد....ببین استارت و زدی ها حالا یه کم بنزین بریز توش تا یه ماه دیگه با کف خاموشش کنیم...این عین حرف های خودته...

حالا یه کم حالم بهتر شد.!

پ.ن:یه کم تغییر کرد اما توی تاریخ ثبت شد!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 14:46 توسط کفشدوزک |

چی خیال کردی پیش خودت ..فکر کردی کی هستی ...ها؟؟؟فکر کردی  دو سه بار برات اشک ریختم دیگه........ دلم می خواد اصلا دلم می خواد هیچ ربطی هم به تو نداره ...این اشک هایی که می بینی هیچ ربطی بهت نداره ...هیج ربطی ..اصلا لیاقتشو نداری...لیاقتشو نداری حرف های دلم و بفهمی ......لیاقت اشکهام و هم ندا ری... می فهمی...........!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 14:5 توسط کفشدوزک |

چرا بعضی وقت ها احساس می کنم اصلا نمی شناسمت اصلا نمی شناسیم....بابا با هزار ذوق و شوق یه ایمیل برات فرستادم حتی زحمت خوندنش رو هم به خودت نمی دی...حتما یه چیزی توش بوده که خواستم بخونی...حتما حرف دلم بوده ...حتما می خواستم یه چیزی توش بهت بگم ....حتما به نظر خودم مهم بوده که برات نوشتم......حتی زحمت خوندنش رو هم به خودت نمی دی..........بهد هم میگی خوب بهش علاقه نداشتم که بخونم!!!!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 13:59 توسط کفشدوزک |

چرا بعضی وقت ها...

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 13:53 توسط کفشدوزک |

چقدر خوب هها اینجا هر چقدر هم داد بزنی ...فریاد بکشی ...غر بزنی .... هیچ کی صداتو نمی شنوه ...... ولی من چقدر خنگم که حرفامو برای خودم هم سانسور می کنم ....
+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 16:33 توسط کفشدوزک |