تبليغاتX
کفشدوزک
چه حس خوبیه وقتی از خواب بیدار می شم .. وقتی هنوز چشمام کامل باز نشده و تار می بینم..صورتت با اون لبخند همیشگی جلوی صورتمه و بوسه هات یکی یکی روی گونه هام و بعد هم لبهام می شینه ... آخ چه حس خوبیه....
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:15 توسط کفشدوزک |

دیروز ساعت ۷ که رسیدم خونه چشم آبی درو باز کرد بعد کلی اذیت کردن البته ..بوسش کردم و بوسم کرد وای دیدم همه کارا رو کرده طی کشیده ..جارو زده ..آشپزخونه رو شسته ....کلی حال کردم ...رفتم تو بغلش..داشت لیست کارهایی رو که کرده می گفت ..من هم بعد از هر کدومشون یه بوس محکم از لبهاش می گرفتم ....بعد از اینکه رفتم دوش گرفتم شروع کردم به غذا پختن ...خدایا چقدر مهمون داشتن سخته ...بابا سخته دیگه ...تازه اون هم مهمونی که باهاش رودرواسی داری و از اون بدتر می خوان یکی دو روز هم بمونن و تو هم هیچ حرف مشترکی باهاشون نداری ..این آخری از همه بدتره....

من هم که زدم به پررویی و صبح البته با تاخیر اومدم سر کار ..آخه دیدم اگه بمونم باید صبحونه آماده کنم و ناهار بپزم و از اون بدتر باید باهاشون تنها باشم... بدون چشم آبی ...و همش تعارف تیکه پاره کنیم ..چقدر از تعارف کردن بدم می آید...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 10:41 توسط کفشدوزک |

دوستت دارم.................میفهمی

یه جورایی عوض شدی ....یعنی عوض خوب شدی...جمله رو حال می کنی.....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 16:10 توسط کفشدوزک |

 از نظراتی که تو مطالب قبلیم اومه بود هم متعجب شدم از نوع گرد شدن چشمها و از حدقه در اومدنشون و هم خوشحال ..آخه آدرس این وبلاگ و جایی نذاشته بودم یعنی می خواستم اول برای خودم بنویسم و هر چقدر داد و هوار می کنم و غر می زنم هیچ کی صدام و نشنوه ...ولی این جوری هم حال می ده ها دستتون درد نکنه

چر اوقتی حال و هوام خوبه ..وقتی دارم با زندگی حال می کنم دیگه حال ندارم اینجا بنویسم .....نمی دونم...

الان باید سریع برم که مورد غضب مامان قرار می گیرم چون دو ساعت دیگه مهمون داره و اگه نرسم تیکه بزرگه گوشمه!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:2 توسط کفشدوزک |

دو هفته عالیم دو هفته عاشقتم دو هفته برات می میرم ...دو هفته پرم از همه انرژی های مثبت دنیا...دو هفته تو بهترین مرد دنیایی و من خوشبخت ترین زن دنیا.....اما دو هفته بعد سگ می شم و پر توقع ...هی فکر های منفی ...هی انرژی منفی....که همش جمع می شه..تایه شب  همش سر تو خراب شه چون توی همه این فکر های منفی تو نقش آدم بده رو بازی کردی....با هام بازی نکردی...باهام عشق بازی نکردی ...برای اینکه همش یه جور بودی برای ایینکه آرزو به دلم موند که یه دفعه سورپرایزم کنی یه دفعه یه کاری کنی که من انتظارشو ندارم و از خوشحالی بپرم تو بغلت....می دونی یه دفعه که این کارو کردی کی بود ..همیشه تو ذهنمه اون موقعی که ازت خداحاظی کردم و رفتم توی کوپه قطار نشستم و تو باید زود میرفتی ..وقتی رفتم توی کوپه نشستم  اصلا انتظارشو نداشتم دوباره ببینمت ...ولی یه دفعه از پشت پنجره دیدمت و بلند خندیدم طوری که بقیه چپ چپ نگاهم کردن...اما خیلی احساس قشنگی بود.....   مسخره است نه<؟

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 15:41 توسط کفشدوزک |

امروز فهمیدم ماه قبلی به جای ۳۰ روز ۱۲ روز برام حساب شده ....دارم آتیش می گیرم نه از کم شدن حقوقش ..از حرف های خانوم ...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 15:22 توسط کفشدوزک |

دارم تغییر می کنم... دارم عوض می شم... اول با این هدف بود که بعد از یه مدت بگی نه من همون کفشدوزک اولم رو می خوام ولی الان نمی دونم.... دارم احساساتم و می ریزم دور ..نمی دونم درسته یا نه  ولی دارم این کار و می کنم ...نمی دونم به کجا می رسم.. ولی دیگه نمی خوام ازت توقع داشته باشم...دیگه نمی خوام از اون چیز هایی که چه غلط چه درست (یعنی نمی دونم غلط یا درست )توی ذهن و دلم می گذره برات حتی یه کلمشو بگم ...البته این سیر چند ماهی هست شروع شده و تا اینکه می خوام الان به صفر برسونمش... دیگه نمی خوام بهت بگم چرا این کارو نمیکنی یا چرا خیلی چیز ها عوض شده ...دیگه حالم از این کلمات به هم می خوره ...از خودم بدم می آید...تازه وقتی هم که بهت می گم و تو هم مثلا بعد یه بحثی که با گریه من شروع می شه و با گریه من تموم ..هر کاری که بکنی فکر می کنم به خاطر حرف های من بوده و از ته دلت نیست ...اون وقته که اصلا بهم نمی چسبه ...می دونم هیچی برام کم نمیذاری ...می دونم هر کاری می کنی یه بخشش به خاطر منه ... می دونم بعضی وقت ها خیلی اذیتت می کنم ..می دونم هیچ همسری مثل چشم آبی من نیست ...ولی  وقتی حس می کنم داری برام غریبه می شی ..وقتی حس می کنم دیگه نه تنها چشمام و نمی خونی  حتی حرف هام و  هم نمی فهمی...معنی رفتار هام و درک نمی کنی ....دیوونه می شم  حتی اگه از صد بار یه دفعش اینجوری بشه....دیشب بغلم کردی ...بوسم کردی ... فشارم دادی...هزار بار گفتی قربونت برم ...حتی بعد مدت ها گفتی همسر قشنگ من چطوره!! ...ولی بهم نچسبید ..احساس کردم همش مصنوعیه ...نه بی انصافیه که بگم مصنوعیه ولی از ته ته دلت نبود ..همش یاد حرف هایی که بهت زدم افتادم و یاد حرف هایی که بهم زدی ... یاد این حرفت که گفتی این مشکل همست همه همکارام از دست زنشون می نالن و من بهت گفتم یادته اون موقع ها می گفتی اون هایی که خلافکارند از زندگیشون می نالند و تو گفتی اون موقع اشتباه می کردم با همین جملت تمام فرضیه هام و اون موقع اثبات کردی....

دارم احساساتم و می ریزم دور..دارم عوض می شم .... دیگه فقط همین جا باهات حرف می زنم که هیچ وقت نشنوی و ناراحت نشی ....خدا کنه زودتر بهم بگی نه من همون کفشدوزک قبلیمو می خوام....

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 15:20 توسط کفشدوزک |