تبليغاتX
کفشدوزک
دیروز مثل یه فرشته نجات بودی ...نمی دونی دیشب چقدر با آرامش خوابیدم و چقدر خدا رو شکر کردم که اومدی...تا قبل از اینکه بیای به خاطر همه این مسائلی که پیش اومده بود ...همه چی قاطی پاطی شده بود همه اتفاقاطی که  در حالت عادی تو یه سال اتفاق می افته ..تو ۱۰ روز اتفاق افتاده بود..به خاطر مهمون های نا خونده و اعصالب خورد کن..به خاطر شلوغی خونه . اساس کشی که بعد از  یه هفته وسایل ها هنوز تو کارتن بودن...به خاطر حماقت و وحشی گری یه آدم یا بهتر بگم یه سگ!....همه اینها به اضافه نبودن تو ...........فکر می کردم تنها چیزی که می خوام دو روز مسافرته بدون اینکه هیچ صدایی بشنوم...هیچ کسی رو ببینم...فقط بشینم و دریا رو نگاه کنم...اما دیشب فهمیدم من فقط تو رو می خواستم ...فقط تو بودی که می تونستی بهم آرامش بدی...فقط تو.....دوست دارم خیلی زیاد!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 10:16 توسط کفشدوزک |

 اصلا هم دلم برات تنگ نشده ...قهر قهر قهر

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 15:30 توسط کفشدوزک |

یه عالمه حرف دارم که می خوام بنویسم شاید اولین دفعه است که اینقدر مشتاقم که بنویسم ..نمی دونم چرا اصلا از دیشب یه جوریم ..آروم و قرار ندارم ..نمی دونم دلهره است..هیجانه؟ خوشحالی؟ دلتنگیه؟ ترس یه بهتر بگم هیجان از تغییر یا تنوع توی زندگی

دیشب رفتی ..فکر نمی کردم اینقدر زود دلم برات تنگ بشه ..تو آسانسور اشک هام ریخت..وقتی تمام راهو تو آسانسور ..یه نفس داشتیم همدیگر و بوس می کردیم ..همون کاری که خیلی وقت ها می کنیم ... دلم گرفت یه هویی.. ولی تو خیلی هیجان داشتی ..خوشحال بودی از این که میری  ..خوب من هم برات خیلی خوشحال بودم.. دوست داشتم بری .. این مسافرت برات لازم بود ..درسته کاریه ...ولی خوب ...درسته چند روز بیشتر نیست ..اما جون خیلی دوری یه جوریم...درسته از این بیشتر هم از هم دور بودیم ..اما الان خیلی دوریم ..اما فاصله الان خیلی زیاده...

 

دیشب رفتیم اون خون هرو دیدیم..می دونستم که اون خونه مال ماست..خونه قشنگیه جاش هم خوبه.. قیمتش هم خوبه..هیچ جا یه خونه نوساز به این قیمت ندیده بودیم ..پیرمرد و پیرزنه هم آدم های باحالی بودن..اون ها هم یه زن وشوهر خوب می خواستن مثل ما که هم باشصخیتیم..هم خیلی کارمون درسته و الا اون خونه خیلی مشتری داره ..دیشب اصلا نتونستم بخوابم..هم به این خاطر بود که چشم آبی قشنگم پیشم نبود..هم هیجان خونه جدید و اسباب کشی و این چیز ها رو داشتم..هم اینکه جام عوض شده بود.. بیچاره خواهر کوچیکه که تختشو داده بود به من و خودش بدبخت رو زمین خوابیده بود..صبح بهش گفتم..اصلا راحت نخوابیدم..

الان یه جورهایی آروم و قرار ندارم..همش پام رو ویبره است ...وقتی فکرم مشغوله و منتظر یه اتفاق جدیدم اینجوری می شم..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 12:6 توسط کفشدوزک |

ها ها سفرت کنسل شد افتاد برای هفته دیگه...حال کردم!!
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 10:40 توسط کفشدوزک |

چهارشنبه نتایج می آید..یعنی کجا قبول می شم..؟؟ اصلا قبول می شم؟؟..شریف؟                   علم و صنعت؟....تربیت مدرس؟؟ پژوهشگاه؟؟ اصفهان؟؟  خدا به خیر کنه....

این آخریه همش تقصیر تو بود مامان ..داشتم فرم انتخاب رشته رو پر می کردم که به مسخره گفتم اصفهانم بزنم؟؟ ..گفتی ..آره..بزن ..از هیچی که بهتره ..فلانه ...بهمانه.... من هم خر شدم زدم....حالا اگه قبول بشم چه خاکی به سرم بریزم ...؟؟ها ؟ به من چه خودت باید بری به جام حاضری بزنی..      می خواست نگی..

 

دوشنبه می خوای بری ایتالیا ..البته احتمالا..بهت نگفتم دلم برات تنگ می شه ..فقط گفتم پس نیستی قبول شدنم و تبریک بگی ..گفتی از همون جا می گم.. با لحن شیطنت آمیز گفتم چی برام جایزه می خری...گفتی یه انگشتر طلا..همونی که خوشت اومده بود ...بلند زدم زیر خنده ...یه لحظه خودم و مثل این خاله زنک ها تصور کردم که با این چیز ها  مثل خر کیف می کنن ......بعد گفتم با یه ماشین...خودت و زدی به اون راه و کفتی ..ماشین ریش تراش ..آره بره روز مرد برام میگیری... 

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 14:1 توسط کفشدوزک |