تبليغاتX
کفشدوزک
دیشب بعد از سحر ...تا خود صبح داشتم تو خواب گریه می کردم و بال بال می زدم.....خواب می دیدیم صورت چشم آبی تکه تکه کبود شده...می پرسم چی شده؟.. می گه آبله مرغون گرفتم..خاروندمش..این جوری شده...من شک می کنم...می گم آبله مرغون که اینجوری نیست....بعد بک دفعه می بینم از روزنه های پوستش مثل عرق و به جای عرق قطره های خون می چکه....وحشت می کنم...آب دهانش هم خونیه... هر چی داد و هوار می کنم ...که این آبله مرغون نیست...فایده نداره... هیچ کس عین خیالش نیست...خودش هم همین طور...تو این حین می بینم که کیان ( پسر ۲ ساله خواهرم ) هم همین علایم و داره..هی بال بال می زنم به همه بفهمونم ..که این موضوع خیلی خطر ناکه...گریه می کنم... التماس می کنم که بریم دکتر....بالاخره بعد از کلی زجه زدن...می ریم دکتر...همش منتظرم ببینم دکتر ها چی می گن...می گن باید آزمایش بگیریم...می گن مال اسخوان های خون سازه!!! ولی نتیجه آزمایش هنوز معلوم نیست...از خواب بیدار می شم...ولی سعی می کنم که بخوابم و ادامه قصه رو ببینم که بالاخره نتیجه آزمایش چی بوده ...ولی فایده نداره...انگار دارم خودمو گول می زنم....چشم آبی و می بینم که حاضر شده و داره می ره سر کار...بغلم می کنه و گونه و لب هامو می بوسه....بهش می گم تا صبح داشتم برات گریه می کردم.!! آروم می شم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 11:0 توسط کفشدوزک |

انديشيدن به پايان هرچيزي شيريني حضورش را تلخ مي کند... بگذار پايان تو را غافلگير کند درست مانند آغاز
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:8 توسط کفشدوزک |

اینو یکی برام فرستاده ...

در يك نظر سنجي از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه جالبي به دست آمد از اين قرار سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و كسي جوابي نداد... چون در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟ در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟ در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟ در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:1 توسط کفشدوزک |

کسی می دونه من چرا این همه دلشوره دارم؟؟؟

-اصلا من دارم با کی حرف می زنم...مگه غیر از خودم کس دیگه ای اینجا پیدا می شه؟؟!!

-مگه خودت اینجوری نخواستی؟

-حالا پشیمونم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:37 توسط کفشدوزک |

کسی می دونه من چرا این همه دلشوره دارم؟؟؟

-اصلا من دارم با کی حرف می زنم...مگه غیر از خودم کس دیگه ای اینجا پیدا می شه؟؟!!

-مگه خودت اینجوری نخواستی؟

-حالا پشیمونم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:36 توسط کفشدوزک |

*دلم یه دوست می خواد...یه دوست خوب که بشه باهاش حال کرد..تا صبح درد دل کرد...مثل دوست های دوره دبیرستان یا دانشگاه...یا یه دوست توی دنیای مجازی..که بشه باهاش حرف زد و حرف زد...شاید چیزهایی که به هیچ کی نمی تونی بگی ....البته نه از اون نوع که همون اول عکستو می خوان و ....

درسته که چشم آبی هست و کلی دوستش دارم و دوستم داره.. کلی هم با هم حال می کنیم...ولی یه دوست می خوام...روابطم با دوستهام بعد از دوره لیسانس کم رنگ شده..هر کدوم ازدواج کردن و دنبال کار و زندگی خودشون هستن...البته خودم هم همین طور..توی فوق لیسانس هم دیگه روابط بین بچه ها اون جوری نیست... می ریم دانشگاه ..سوک سوک می کنیم و زود هر کدوم می ریم دنبال کار و زندگیمون....توی شرکت هم که دیگه هیچی...باید عین خانوم بزرگ ها استه بری آسته بیای...دلم اون شیطونی های توی دانشگاه و می خواد..اون دیوونه بازی ها... کلاس نرفتن ها و گز کردن خیابون ها .....

 * رفتار یکی از این دوستان مجازی باعث شد بعد از ۴-۳ سال به خاطر کات کردن یه رابطه ..بدون اطلاع و خداحافظی...کاملا یه طرفه ...یه ای میل بزنم و ازش معذرت خواهی کنم...نمی دونم اصلا منو یادش هست یا نه...ولی این مساله هر موقع یادش می افتادم.. ناراحت می کرد و باید این کارو می کردم. امیدوارم معذرت خواهیمو بپذیره و جواب بده.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 13:17 توسط کفشدوزک |

* سرزمین رویایی عزیز تولدت مبارک..این کامنتی که برای اولین بار برات گذاشتم و اینجا می گذارم تا تولدت یادم بمونهُ..

باز هم اين قدر امروز و فردا کردم که دير شد و فرصت و از دست دادم...ما نمی خوام فرصت تبریک گفتن و اینجا هم از دست بدم ...
سهم من از اين دو سال چند ماهی بيش نيست...از همون پست شب ستاره...؛در لباس عروس خنده اش را به ياد می آورم؛...و بعد از اون ...پنجره...؛داشتم فکر می کردم تنها من هستم که بدون آنکه بدانند لحظات زيبای زندگيشان را با آنها شريکم؛..این ها شاید به یادماندنی ترین نوشته هایی بود که اینجا خوندم...و بعد از اون هر دفعه که سرزمین رویایی توی لینکدونی ها پررنگ می شد خوشحال از اینکه می تونم چند دقیقه ای رو توی سرزمین افکار و احساسات رویایی بگذرونم ..می اومدم اینجا ...
من هم به قول ۳۵ درجه از اون خوانندگان خاموش بودم...به طور کلی کمتر می نويسم و از قدم زدن تو دنيای ناشناخته ديگران بيشتر لذت می برم ..ممنون از اينکه مي نويسی و تولدت مبارک سرزمین رویایی آرامش بخش!...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 13:46 توسط کفشدوزک |

*خیلی وقته که روز ها دیگه خاکستری نیست ...اما فرصت نشده اینجا بنویسم..

*پنج شنبه غروب راه افتادیم به سمت سد لار.....عجب دریاچه خوشگلی بود..آبی آبی....غروب جمعه یبیرون ویلا  آتیش روشت کردیم  ...خیلی قشنگ بود...می شد ساعت ها نشست و به قرمزی این آتیش نگاه کرد...تلفیقی از زرد و قرمز و سیاه روی چوب های گداخته .....هیچ جای دیگه نمی شه این رنگ و دید...صدای سوختن چوب ها و بوی آتیش آدم و مست می کرد..

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 13:42 توسط کفشدوزک |

*چرا بعضی وقت ها توی دنیای بزرگ فکر و خیال های خودم...اونقر میارمت بالا و بعضی وقت ها از همون بالای بالا پرتت می کنم پایین....آخه چرا؟!!!

* دیشب برای اولین بار وقتی خواستی بغلم کنی ...نذاشتم...نیومدم بغلت....آخه آخرین باری که بغلم کرده بودی ۱۰ روز پیش بود...درسته حسابی بوسیده بودیم تو این چند روز..اما بغل که نکرده بودی!!! بهم گفتی تو فقط انتظار داری ...فقط توقع...از خودت چه انتظاری داری؟؟ من جوابی برای گفتن نداشتم... به زور بغلم کردی...چیزی که آرزوشو داشتم...یعنی دوست داشتم یه دفعه به ززززور بغلم کنی...ولی دیشب دیگه خیلی دیر شده بود.....من از خر شیطون پایین نیومدم که نیومدم... رفتم یه روی زمین خوابیدم...تو هم خوابیدی..

* این چند روزه همه چی خاکستری بوده

* با وجود اینکه آدرس اینجا رو تقریبا هیچ کی نمی دونه...ولی باز هم از نوشتن یه جورایی هراس دارم...از قضاوت شدن...حتی از اینکه خودم هم خودمو قضاوت کنم می ترسم...احمقانه است نه؟!

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 16:19 توسط کفشدوزک |