تبليغاتX
کفشدوزک
این روزها خیلی حرف برای گفتن دارم....ولی انگار دوباره این لایه ذهنی داره ضخیم تر و ضخیم تر می شه....فکر هام حرف نمی شن...تو این صندوقچه کوچیک..مدام اینطرف و اون طرف می رن  و خودشون و به در و دیوار می کوبند... زخمی می شن...اما نمی تونن بیان بیرون...روز به روز آشفته تر می شه.... ....تا فقلش باز بشه یا .. بشکنه.....

این روز ها خیلی به فکر آینده و برنامه هام هستم...همین خیلی سردر گمم کرده...نمی خوام زندگی منو دنبال خودش بکشه...می خوام من.. زندگی و دنبال خودم بکشم...می خوام چند سال دیگه که به خودم نگاه می کنم....نگاهم تحسین بر انگیز باشه...خسته شدم اینقدر خودمو از بیرون و از نگاه این و اون نگاه کردم و قضاوت کردم....خسته شدم از اینکه تا می خوام یه کاری رو شروع کنم ..حتی یه حرفی بزنم...ناخودآگاه قضاوت دیگران جلوی چشمم بیاد و خیلی وقت ها هم مانع بشه.....

جالبه..یه وقت هایی فکر می کنم..خیلی وقت ندارم...استرس دارم ...مثل کسی که همش داره به این فکر می کنه که الانه که زنگ و بزنن و بگن...تموم شد...برگه ها بالا....

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:4 توسط کفشدوزک |

مامان روی موتور سه چرخه ای کیان نشسته...پاهایش کاملا زده بیرون و به زور سعی می کند که زانوانش را از فرمان دور کند که بتواند فرمان را تکان دهد...کیان هم روی آن یکی سه چرخه نشسته...با کنجکاوی مامان را نگاه می کند ...مادر بزررگ سوار بر همان سه چرخه موتوری که باتریش تمام شده  پا ها را به زمین می کوبد و دنبال نوه دو سال و نیمه اش می گذارد..کیان جیغ می کشد و از فرط خوشحالی از خنده ریسه می رود...مامان هم جیغ می کشد و می خندد...سه چرخه خودش را به سه چرخه کیان می کوبد ...کیان جیغ می کشد...می خندد...چشمانش از خوشحالی برق می زند...چشمان مامان هم...سر و صدایشان بالا می رود...مامان قهقهه می زند....ناگهان با سه چرخه و از پشت  با کله پخش زمین می شود...صدای گرومب و خنده اش در می آمیزد...مامان خنده اش بند نمی آید...کیان منتظر است که مامان بلند شود...نمی توانم مامان جان...دوباره می افتم ها...کیان اصرار می کند...نق (تصییح شده توسط شوکین) می زند...مامان دوباره روی سه چرخه می نشیند و می گوید..این دفعه نباید این جوری ..(خودش را عقب می کشد) کنم.. و دوباره پخش زمین می شود...چقدر دیدن کودک درون مامان لذت بخش است!
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 16:16 توسط کفشدوزک |

این دکتر هم هر وقت ما رو می بینه ..یه تیکه بهمون می اندازه...همش تقسیر توئه روشنک که اون روز در جوابش گفتی ..آره...  کار هم می کنیم..نمی تونیم هر روز بیایم دانشگاه...همون موقع دکتر سرخ و سفید و صورتی شد و گفت..شما دانشجوی تمام وقتین..اخلاقا هر روز باید بیاید دانشگاه..واین جوری کارهاتون پیش نمی ره و  از این حرف ها...بعد باز گفت..البته برای من مهم اینه که کارهای پروژتون و خوب انجام بدین و شروع کرد دانشجوهای قبلیش و کوبوند تو سر ما...یه ضرب المثل هم برامون گفت...که سر همین ضرب المثل یه ساعت حرف زد...گفت آره یه آهنگری به شاگردش می گه بیا این آتیش و بدم (از مصدر دمیدن) ..بعد شاگرده می گه..می شه بشینم و بدمم..می گه بشین و بدم...بعد چند دقیقه می گه..می شه یه چیزی بخورم و بدمم..می گه بخور و بدم...باز شاگرده می گه..می شه دراز بکشم و بدمم...اوستا دیگه عصبانی می شه ..می گه بابا تو بمیر و بدم...البته اینجا اوستا ایشون بودن و اون شاگرده که باید می مرد و می دمید  ..هم که خب ما بودیم دیگه...کلا خیلی لطف دارن به ما! خلاصه که ما نفهمیدیم...اون ..سرخ و صورتی شدن اول و قبول کنیم یا این ضرب المثلی که در وصف ما گفتن!

حالا هر دفعه می ریم پیشش..اول که دو ساعت شروع می کنه به حرف زدن و درد و دل کردن و تعریف از دانشجوهای دیگش و دوران دانشجویی خودش و هر چی که به دهنش برسه ...هر کدوم هم هزار بار با جمله های متفاوت بیان می کنه...طوری که هر دفعه می خواهیم بریم پیشش ..می گم روشنک تو رو خدا این دفعه رفتیم..نشینیم..همین جوری سر پا کارمون و بگیم و زود در بریم...که البته هیچ وقت هم موفق نشدیم...هر دفعه برای یه کار کوچولو مجبور شدیم تا دو ساعت تو اتاقش بشینیم...همین چند روز پیش بود که رفتیم بهش بگیم..این یه دونه stirrer  توی آزمایشگاه کمه و یکی دیگه بخریم...همین شد که ما از ساعت 3- 4.30 تو اتاقش نشستیم به گوش دادن ..خاطره هاش تو ژاپن وهمکاری دانشجو ها و نمی دونم. ..کمبود امکانات و پول و ...آخرش هم گفت....البته این جوری هم  نمی شه که یکی یه روز تو هفته و وقت دلش خواست بیاد ..همون موقع  هم بخواد با دستگاه کار کنه .......مو ها مون سیخ شده بود وقتی از اتاقش اومدیم بیرون!

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 14:4 توسط کفشدوزک |