تبليغاتX
کفشدوزک

تو هم ميتوني حس كني....وقتي روي كاناپه هميشگي لم داديم.... سرم و گذاشتم بين بازو و سينه ات...و تو دستتو حلقه كردي دورم و اون يكي بازومو گرفتي طوري كه بازوت روي سينه امه و گودي آرنجت روبروي لبهام و سر من روبروي لبهاي تو.....و هر از گاهي لب هات روي موهام مي نشينه و موهاي بلندم لابه لاي انگشتانت سر مي خورند ....تو هم مي توني حس كني كه پرم از آرامش...كه غرق شدم در تو.... كه هيچ نقطه اي از وجودم نيست كه بدون تو باشه....كه تو جريان نداشته باشي درونش......

 

تو هم حس كردي كه خداحافظي ديشب چه دنيايي داشت؟...نگاه آخرت  ...... ... ...تو هم نمي تونستي از بوسه هات دل بكني...نمي تونستي لبهاتو ..... برداري..................................

چند بار به قصد آخرين بار در آغوشم گرفتي و از زمين بلندم كردي....ولي تو هم نمي تونستي......

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:36 توسط کفشدوزک |

* آخه آقای محترم..اینکه من دارم از شرکت میام بیرون...بعد خیلی ناخودآگاه و اتفاقی....چشمم می افته تو چشم شما...بعد خیلی اتفاقی همون موقع...پام پیچ می خوره و یه طرف بدنم میاد پایین و اون یکی طرف همون بالا می مونه....دلیل نمی شه که هی خودتو کنترل کنی..بعد دقیقا همون موقع که داری از کنار من رد می شی ...بزنی زیر خنده..اون هم با صدای بلند.....دو ثانیه دیگه صبر کرده بودی ...من دیگه صدای خندتو نمی شنیدم خب...نه..واقعا فکر کردی مثلا خیلی خوشتیب بودی...بعد من هول شدم ..بابا  اون قیافه دیگه هول شدن داشت آخه..یه کم جنبه داشته دیگه..ای بابا!!! 

* رفتم  فرم گرفتم برای تعویض پاسپورتم ....زیرش یه جایی داره برای رضایت شوهر!!!! که باید امضا کنه که اجازه می ده همسرش بره مسافرت!!! دفتر خونه اسناد رسمی هم باید تایید کنه...می دونستم اجازه شوهر...لازمه....ولی اینکه خودت لمسش کنی..یه چیز دیگه است...آقا زشته ...نکنید !!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:38 توسط کفشدوزک |

اگه من و دیده بودین و این جوری سنمو حدس می زدین....کلامون حسابی تو هم می رفت ها!!! حالا فکر کنم باید خوشحال باشم ...!

ماکسیمم عددی که گفتین...۳۲ سال بود...بابا گلی جان...بی خیال...یه کم کوتاه بیا مادر!!!!

خلاصه که هیچ کدوم درست نگفتین.....البته به جز آخرین تیری که مهدی تو تاریکی رها کرد!!!زرنگی دیگه داداش....۱۰ تا حدس می زنی یکیش بالاخره درست از آب در میاد 

از همتون خیلی خیلی مرسی هستیم!!!

این کفشدوزکی که می بینین.....الان دقیقا ۲۴ سال و سه روزشه.....تو یه روز برفی بهمن ماه ۶۲ به دنیا اومده....از زمین و آسمون تو تهران برف می اومده که هر چی ماشین و هل می دادن که مامان بیچاره رو برسونن بیمارستان...ماشین روشن نمی شده.....بابای بیچاره هم اون روز امتحان پایان ترم دانشگاهش بوده و نمی تونه بره سر امتحان و برای اولین بار یه درسشو می افته!!! پاقدم و دارین!!!! مامان می گه اذان ظهر به دنیا اومدی ... این قدر هم کوچولو بودی که می خواستی شیر بخوری...چونه ات می لرزیده و بعد دو ثانیه خسته می شدی و به نفس نفس می افتادی!

 

کسی می دونه این بلاگرد چه بلایی سرش اومده...من لینکهامو می خوام!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 9:46 توسط کفشدوزک |

دیروز روز خوبی بود....اولش این جوری فکر نمی کردم...بعد از شرکت ..نرفتم پیش مامان...رفتم خونه خودم...می خواستم یه کم تنها باشم...تمام راه و تا خونه ..قدم زدم...با افکار مثبت و منفی دست و پنجه نرم کردم...بعضی وقت ها بغض کردم...بغضه یه جاهایی امون نمی داد و اشکه سرازیر می شد...نمی فهمید که الان وسط خیابونیم!!!!...رسیدم خونه ....یه چیزی خورم و خوابیدم......با صدای تلفنم از خواب بيدار شدم....يه پيغام بود از چشم آبي.....

salam azizam tavalodet mobarak

گفتم...آآآآه ديدي هر چي فكر كرده بودم راجع به اون عكس العمله و كلي نقشه هاي رومانتيك و غير رومانتيك كه كشيده بودم ...نقش بر آب شد...تا طلاق و طلاق كشي!!! هم پيش رفته بودم...(جدي نگيريد..تصوره ديگه...مجال كه بهش بدي نمي دوني ديگه تا كجا تو رو مي بره!!) ..براش نوشتم:

mersi.. fekr nemikardam ba in hame gereftari ..yadet moonde bashe

پيغامش اومد كه:

be joone joftemoon 10 rooze to fekresham!

حس خوبي بود..خيلي!

يه خبر خوب ديگه هم اين بود كه به جاي 20 روز ديگه ..فردا مياد.!!!...حس كردم چقدر دلم براش تنگ شده...

داداش كوچيكه اومد دنبالم و رفتيم خونه مامان...مامان دو تا كيك خريده بود...آخه تولد من و داداش كوچيكه...دقيقا تو يه روزه...با 5 سال اختلاف....بعد از اينكه مامان و خواهر كوچيكه و خواهر بزرگه و داداش كوچيكه..كادوهاشونو دادن...(بابا هم مسافرت بود)...يكي از كادوها هنوز مونده بود كه معلوم نبود از طرف كيه....داداش كوچيكه اونو برداشت و گفت...بيا ..چشم آبي شب قبل از اينكه بره...اين و خريد و داد به من كه روز تولدت بهت بدم....با تعجب گفتم...كي خريده اينو....من چرا نفهميدم!!!!..آخه سفرش يه دفعه اي شد ...همون روز كه برنامش قطعي شد...شبش پرواز داشت..گفت همون موقع كه با هم رفتيم وسايل هاشو بياريم...واي فكر كادو رو هم كرده بود...اصلا فكرشم نمي كردم.....بازش كردم...يه عطر versace 90 mil.....!!!!

***از كادوهاي تولدتون...فوق العاده ممنون!!!....البته هنوز هم پذيرفته مي شه!....فردا ميام و مي گم درست حدس زديد يا نه!!!

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 18:42 توسط کفشدوزک |

پشت چراغ قرمز قائم مقام- عباس آباد منتظر بودیم که چراغ سمت چپ سبز شد ..ماشین جلویی...حرکت نمی کرد...ماشین عقبی مدام بوق می زد.. ما هم چند تا بوق زدیم..ولی فایده نداشت...راننده انگار اصلا متوجه نمی شد....گفتم نکنه اتفاقی براش افتاده پشت فرمون....دوستم گفت..آره نکنه سکته کرده.....خلاصه پیاده شد که بره ببینه اتفاقی برای راننده جلویی افتاده یا نه....نگرانش بود ها!!!..ولی وقتی پیاده شد و دید که نه راننده سالم..پشت فرمون نشسته...اصلا یادش رفت برای چی پیاده شده بود..با عصبانیت به شیشه زد و با صدای بلند گفت...مگه نمی بینی چراغ سبز شده چرا نمی ری؟؟!!!....خوابی؟؟!!...بعد هم برگشت عقب و گفت..احمق!!!

من هم مبهوت...پیاده شده بود چون نگرانش بود ها!!!! بعد از چند ثانیه که اومد تو ماشین...راننده جلویی با عصبانیت پیاده شد و اومد سمت ماشین ما...چند بار محکم کوبید روی شیشه سمت راننده و گفت...اگه تو می خوای چراغ قرمز و رد کنی ..بفرما..بعد هم رفت..اصلا متوجه نشده بود که چند ثانیه پیش چراغ سبز شده و دوباره قرمز.....بهش گفتم...مگه تو اصلا به خاطر این نرفتی که ببینی حالش خوبه یا نه؟..پس چرا اینجوری؟؟ تو که نیتت خیر بود..چرا این جوری نشون دادی ؟.....یه کم فکر کرد و خیلی آروم گفت..آره ...نمی دونم چرا اینجوری شد!!

  چقدر عادت کردیم تو رانندگی این قدر بد صحبت کنیم...اگه اون راننده جلویی هم می دونست که این پیاده شده چون نگرانش بوده..چقدر داستان عوض می شد ...

 

 

۸۶/۱۱/۱۱   فکر می کنید کفشدوزک چند ساله شده؟ 

اگه خودم بهتون گفتم..نگید ها( مانا با تو ام!)..می خوام ببینم به این کفشدوزک می خوره چند سالش باشه؟..

پاسخ شما به عنوان کادوی تولد پذیرفته می گردد!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11:18 توسط کفشدوزک |

این سومین باریه که چشم آبی برای چندین روز نیست ....همه این سه بار به اقتضای سفر کاری پیش اومده بود...بار اول میلان و تورین..بار دوم بارسلون و این دفعه لیسبون...اما این دفعه از همیشه طولانی تره..۲۱ روز!!!  اولین باره که برای روز تولدم نخواهد بود.....دفعات قبل از همون روز اول استرس داشتم و دلتنگی می کردم...این دفعه به خودم گفتم نباید این جوری باشم و خودم و اذیت کنم...هنوز که از استرس ها خبری نیست...امیدوارم حالا حالا ها دوام بیارم..یادم رفته دوران مجردی چه جوری خوش می گذروندم...دارم راه های مختلف و بررسی می کنم...کسی پیشنهادی داره؟

به ذهنم رسید برای تولدم دوستهام و دعوت کنم...ولی اصلا حال و حوصله اش نیست و از اینکه کسی برای خودش تولد بگیره خیلی خوشم نمیاد....باید یکی دیگه جشن بگیره و تو رو سورپرایز کنه..این جوری حال می ده فقط.......چشم آبی هم که تنها هنری که نداره همین سورپرایز کردنه ....البته سورپرایز کردن من هم کار فوق العاده سختیه...چون خودم همیشه راه های مختلف سورپرایز کردن خودم و بررسی می کنم...آزار دارم دیگه!!! خلاصه که اینقدر راه های مختلف و باحال به ذهنم می رسه که فقط حسرت برانگیزه!! این دفعه حتی نمی دونم تولدم یادش هست یا نه؟!...یه حسی بهم می گه این دفعه یادش نیست ...کلی به خاطر این حس پیش پیش دلخور می شم....بعد راه های برخورد با این قضیه رو بررسی می کنم...که اگه یادش نبود ..من باید چه عکس العملی نشون بدم...به روی خودم نیارم...که خیلی دوست دارم بتونم..ولی اصلا نمی تونم!..بهش بگم خیی دلخور شدم...اون هم معذرت خواهی کنه...این هم اصلا نمی چسبه.....می بینید تو روخدا تا کجا پیش رفتم...هنوز چند روز دیگه به تولدم مونده....می گم آزار دارم نگید نه!

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:26 توسط کفشدوزک |

 این کاریکاتور از بزرگمهر حسین پور گویای همه چیز درباره بررسی صلاحیت ها و طنز تلخ انتخابات،  است..چیزی که خیلی جاهای دیگه هم می بینیم... 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:39 توسط کفشدوزک |