تبليغاتX
کفشدوزک
امروز صبح .....رفتم شرکت...بعد  از دو ساعت اومدم دانشگاه.......یه مقدار کارهامو انجام دادم...نمونه امو درست کردم گذاشتم روی  اجاق!  (Hitter Stirrer)....برگشتم شرکت....ساعت ۴.۳۰ دوباره راه افتادم به سمت دانشگاه.....پرنده پر نمی زنه  ..آزمایشگاه سوت و کور و تاریکه.....پودر آلومینیوم و اضافه کردم به نمونه....منتظرم ژل بشه ......

نانوکامپوزیت عزیز...این دفعه دیگه نانو کامپوزیتی بشو که من می خوام ....باشه؟!!

 

خواهر کوچیکه .....اس ام زده....

dooset daram kafshduzake aziz o namardam

چشمهام چهار تا شده...خنده ام گرفته..جواب می دم:

 ?divoooneeeee az koja fahmidi 

جواب می ده:

az ye shak be inke kafshduzaki ke too blogam nazar midade o migofte ke blog nadare o chand vaghte dige nemiad..mitooneye rabetei ba kafshduzakaye too otagh khabe  abji bozorge dashte bashe!

خواهر کوچیکه! همیشه خواهر کوچیکه مهربون و آشفته و بعضی وقت ها بدخلق من بمون...باشه؟!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 17:37 توسط کفشدوزک |

بهار یعنی امروز....یعنی بیای بیرون و بوی نم بارون مشامت و پر کنه و تو از نفس کشیدن سیر نشی...... دوباره خیس بشی و با نسیم بهاری که بهت می خوره  یخ کنی....هر جا که نگاه کنی سبز باشه و تو دانشگاه که پا می گذازی ..وقتی می خوای از اون راه باریکه میون درخت ها پاهاتو با دقت روی اون سنگ ها ی چیده شده توی سبزه ها.. بگذاری و رد شی...صدای گنجشک ها مستت کنه...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:36 توسط کفشدوزک |

وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد

انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا می شه لحظه ی دیدن می رسه

هر چی که جاده است رو زمین به سینه ی من می رسه

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم

گلهای خواب الوده رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوتر های عشق واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه

عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو

عمر دوباره ی منه دیدن و بوئیدن تو

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام

عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس می خوام

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم

از لحظه ای که اومدی ....از اون موقع که از پشت شیشه .. بدون اینکه بدونی نگاهت کردم که داشتی چمدونهات و تحویل می گرفتی...از اون لحظه که من و دیدی و باور نکردی که اومدم ....بعد دوباره نگاه کردی و مطمئن شدی...که بدون توجه به آدم ها دستهامو دور گردنت حلقه کردم و ....دست هاتودور کمرم حلقه کردی....دارم اینو زمزمه می کنم.....

داشتم فکر می کردم این ۳۵ روزه فرصت خوبی بود برای اینکه خودمو بهتر بشناسم.....

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 12:54 توسط کفشدوزک |