نوشته ها رو که می خونم .....آه که می کشم...لبخند که می زنم...چیزی که با شیطنت به نویسنده می گم.. .فکر میکنم نویسنده می بینه و می شنوه...عقلم نمی رسه که اون چیزی که توی ذهن من می گذره اونها نمی تونن ببینن....نمی تونن بفهمن...جواب کامنت ها و پیغام ها رو توی دلم می دم.....نمی فهمم دیگه....گاهی اوقات نمی فهمم...یا نمی خوام که بفهمم...می رم توی لاک خودم.....
خدایا...ببین...می گم هنوز بهاره ها! تازه اوایل اردیبهشتیم....قربونت یه نگاه به تقویمت بنداز شاید مثل تقویم امسال من بعضی صفحه هاش پس و پیش شده...صفحه های تابستون اومده جلو....