دیشب پای کامپیوتر نشسته بودم و داشتم وبلاگ های مختلف و باز می کردم و می خوندم....صفحه گلچهره باز شده بود و من داشتم می خوندم.."مرسی کفشدوزک و مهدی عزیز که..." خواهر کوچیکه اومد پای کامپیوتر وبا هیجان گفت: اٍٍاٍ...من این کفشدوزک و می شناسم...من هم با بی تفاوتی در حالی می خواستم شیطنت خودم و مخفی کنم.. گفتم...از کجا می شناسیش..کی هست حالا...گفت..آره می اومد تو وبلاگ من نظر می داد ..خیلی هم باحال بود!!...با حسرت گفت الان چند وقته دیگه نمیاد...از اونهایی بود که می اومد کامنت می گذاشت..ولی خودش وبلاگ نداشت......نگاهش به مانیتور بود و قیافه منو که داشتم سعی می کردم خنده و خوشحالیمو پنهان کنم..ولی نمی تونستم ...و نمی دید..(یاد تو افتادم پیمانه!) بعد هم وبلاگشو باز کرد و گفت ..می خوای بخونی..گفتم....خوندم!....خندید و نشست کلی برام توضیح داد که وبلاگ و چه جوری درست می کنن و تنظیماتش چه جوریه و قالبشو چه جوری ویرایش می کنن و ....
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 11:56 توسط کفشدوزک
|