چهارشنبه سوری امسال درست اومد روبروی خونه ما و... ما رو مهمون خودش کرد....یه آتش زیبا و بزرگ......و کلی صدای خنده و رقص و ...
به فردا فکر میکنم و این همه بغض که باید فرو خورده شود و این همه لبخند های مصنوعی که باید تحویل بدهم و جملات تکراری هر ساله.....و به اولینی دیگر.....به روزها که فرقی با روزهای قبلی ندارند و این شمردن ماست که تمام شده...... و دوباره می خواهیم از اول بشمریم تا سیصد و شصت و پنج....